محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2966
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بيشتر از اين دوست ندارد كه از حجاز سوى عراق روم كه مىداند با حضور من چيزى از خلافت به او نمىرسد و مردم او را با من برابر نمىگيرند ، دوست دارد از اينجا بروم كه حجاز براى وى خالى بماند . » گويد : و چون شب آمد ، يا صبح بعد ، عبد الله بن عباس پيش حسين آمد و گفت : « اى پسر عمو ! من صبورى مىنمايم ، اما صبر ندارم ، بيم دارم در اين سفر هلاك و نابود شوى . مردم عراق قومى حيله گرند ، به آنها نزديك مشو . در همين شهر بمان كه سرور مردم حجازى . اگر مردم عراق چنان كه مىگويند ترا مىخواهند به آنها بنويس كه دشمن خويش را بيرون كنند ، آنگاه سوى آنها رو . اگر بجز رفتن نمىخواهى سوى يمن رو كه آنجا قلعه ها و دره ها هست ، سرزمينى پهناور است و دراز ، پدرت آنجا شيعيان دارد ، و از كسان بركنارى ، به مردم نامه مىنويسى و دعوتگران مىفرستى در اين صورت اميدوارم كه آنچه را مىخواهى ، بىخطر ، بيابى . » حسين به دو گفت : « اى پسر عمو ! به خدا مىدانم كه نصيحت گويى مشفقى ولى من مصمم شدهام و آهنگ رفتن دارم . » ابن عباس گفت : « اگر مىروى زنان و كودكانت را مبر ، به خدا مىترسم چنان كشته شوى كه عثمان كشته شد و زنانش و فرزندانش او را مىنگريستند . » گويد : پس از آن ابن عباس گفت : « چشم ابن زبير را روشن مىكنى كه او را با حجاز وامىگذارى و از اينجا مىروى ، امروز چنانست كه با وجود تو ، كس به او نمىنگرد ، بخدايى كه بجز او خدايى نيست اگر مىدانستم اگر موى پيشانيت را بگيرم تا مردم بر من و تو فراهم آيند به رأى من كار مىكنى ، چنين مىكردم . » گويد : آنگاه ابن عباس از پيش وى برفت و به عبد الله بن زبير گذشت و گفت : « اى پسر زبير چشمت روشن شد . » آنگاه شعرى بدين مضمون خواند :